تبليغاتX
خاطرات فراموش شده
خاطرات فراموش شده

سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!

 

باران سر رسید آنقدر که تمنایش را داشتم!

*

حال ِ من باد و برگ و باران است و تو!

*

من تو هستم!

*

و تو می دانی دختر پاییزی را باران افسون می کند!

*

و شعر مُسکن دردهایم...

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

کدام دیوان خانه ای شکایت دیوانه ای

چون تو و من را

به قضاوت می نشیند؟!

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

وقتی تو هستی

مرا چه باک؟

از ماندن در امتداد یک کوچه بن بست؟!

وقتی صدای نوازشگرت

لالایی شب هایم

طنین زندگی بخش روزهایم است

مرا چه باک؟

از دیر رسیدن

بگذار هرگز نرسم

چه می شود دنیا را ؟!!

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

تمنای حضور نابت مرا بر آشفته است

چه بی تابم در این بیابان

باز هم همان بازی همیشگی

من و یک دنیا افسوس

باز هم آغوش خیالم به روی تو گشوده است

و چه آرام سر بر سینه ام می گذاری

و من چه آرام در تو می میرم!

عزیزکم! جان ناقابلم برای توست

بیا فقط یک شب

فقط یک شب محض خاطر مریم های شکسته قامت

مرا با خود ببر!

بر این همه دیوانگی یک شب آسودن رواست!!

یک شب هم آغوشی احساس تا سحر

*

سحر! ای کاش هرگز نیاید

*

من پُرم از تو

و مرگ شاید پایان این همه باشد؟!

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

آتشم تو را می بلعد

خاکستر

خاکستر

می مانیم

در آغوش باد!

*

.

.

.

دلسپرده نازنينم

يک فصل مهرباني از وجود عزيزي چون توست!

ميلادت مبارک بهترينم

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

برای دلتنگی های گاه و بی گاهم

حصاری خواهم ساخت!

شاید

راه گریزی شود

برای باقی مانده این حس زندگی

کابوس بیداری و خوابم

هراس مردن در این دلتنگی هاست!

 ***

.

.

.

سومای بهارم

هزاران هزار آرزوی رنگی تقدیم تو باد!

میلادت مبارک نازنینم

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

راه های آمده

با تو را

دزدکی بر می گردم

رد ِ پایت را از روی

سنگفرش ها

جمع می کنم!

پ.ن: من تنها به سنگفرش های خاطره حسادت می کنم!

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

در حاشیه پیش می رویم!

در حاشیه می مانیم!

در حاشیه می میریم!

نترس درد ندارد؟!

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

در شین ِ شوق ِ دیدارت

می بازم؟!

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

ستاره چشمانت

عاشقانه ترین غزل زندگیم را

می سراید!

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

این روزها پاییز نیز دروغ می گوید؟!

رنگ ِ نارنجی برگ هایش را باور نمی کنم

چه ساده مرا می فریبد و سبز می شود

***

لانه می کند در ویرانه ای به نام من

غم ِ سحرانگیزش؟!

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

... دلِ من سالهاست سوخته!

همان روزهای آغازین

مهر ِ پاییزی بود انگار!

روزی که می گویند

در شناسنامه می نگارند؟!!

نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |