تبليغاتX
خاطرات فراموش شده
خاطرات فراموش شده

سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!

 

در زیر و بم

تارهای نالان

سنتورم!

درد را می نوازم

با مضرابی

از جنس یادت

می گذرم از خرک های نسیان زده خاطره

می نوازم

بر دل هفتاد و دو تار تنها

تنها اما با هم!

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

گاه

دلم

می خواهد

با

سه

شماره

نیست

شوم

۱

۲

۳

 .

 .

 .

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

در آغاز یک روز

جامی از خیالت را می نوشم

روزم رنگی می شود

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

ناقوس ها

از زمان رفتنت

یکنواخت می نوازند

اشتباه نشود!

ناقوس ها

برای هر سفر کرده ای نمی نوازند

سفر تو روزگاری را نیز با خود برده است

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

اين روزها طرف ما شب است

لحظه ها فانوسی است، در انتظار

تن تبدار زمین عطشی است، سیری ناپذیر

ثانيه ها عاصي، حضورت را مي طلبند

هذیان می گویم گوییا، اما تو، بازآ...

بازآ که خوش‌تر از خيالي جانا

بازآ...

بازآ...

پ.ن: عکس از تابلوی «کولاک برف»/ اثر نقاش انگلیسی، ویلیام ترنر

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

... امشب

اشک چه غزلوار

شاعرم می کند!

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

همه شب سر بر

خشتی از یادت

ستاره چشمانم

سو سو می زند

تا سحرگاهی از امید

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

شاید

" سهم من از تابستان تو "*

بوسه های داغی است

که آفتاب نصیبم می کند

سهم من از تو تن تبداری است

و جنون یک بعدازظهر داغ

حسرت یک آغوش امن

اشتیاق یک لبخند سرخ

و سراب همیشگی به نام تو

پ.ن: دلسپرده عزیزم*

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

ره یافتگان کوی ات دارند هوای رویت

گریز پایان سویت دارند هوای عشرت

نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

از فرط تنهایی

به شب پناه می برم

لالایی ام صدای هق هق گریه هایم

بسترم شن های روان دریا

لحافم موج های سنگین

و همرازم گوش ماهی ها می شوند

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

عاقبت يک روز سرد

قامت تکيده ام

در ميان بازوان سوزان تو

مأوا مي گيرد

و تا ابد جان مي سپارد

عاقبت يک روز سرد...!

نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |