تبليغاتX
خاطرات فراموش شده
خاطرات فراموش شده

سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!

 

سدهای پی در پی

میان عشق من و تو

سرانجام به شاهراهی باز خواهد شد

و آن گاه

تنگ در آغوش خواهیم گرفت

ثانیه های بودن را!

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

هیچ دست مهربانی نیافتم

مرا و تو را به آغوش کشاند

هیچ لبخند شیرینی نیافتم

مرا و تو را برای لحظاتی میهمان کند

هیچ چشم خندانی نیافتم

مرا و تو را نوازش کند

روزگار آسیمه سری است

که تا هست و هست

صورتک هایی می نمایاند

تا مرا و تو را به قعر این بازی هولناک فرا کشد

برای مرگ خاموش احساسمان

برای مرگ تو و من

در کشاکش غریب روزگار نامی!

نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

ذره ذره هستی من

از عناصر خاصی تشکیل شده

از من بعلاوه تو!

***

جان می گیرم

از هوایی که تو در آن نفس می کشی

هوایی که تو در آن می خندی

و روزی هزار بار آه را هجی می کنی

عزیزم!

من در همین هوا

فقط با کیلومترها فاصله

آه تو را می بلعم

فقط با کیلومترها فاصله، همین!

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

چه بی حوصله و عاصی

بر در و دیوار می زند خود را

این باران دیررس بهاری!

گویی جامانده از پاییز

سراسیمه به دنبال مامن امنی است ناپیدا!

نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

چه تلخ عادت کرده ایم

دزدانه دوست داشتن

در خفا عاشق شدن

و چه

زجرآور فارغ شدن

چه زشت عادت کرده ایم

فقط بیاندیشیم

در خود بُکشیم

و فردا روز

بار دیگر عاشقانه بسُراییم!

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

با چه دلتنگی ژرفی روز می گذرانم

چه ماهرانه سرخ می پوشم

چه زیرکانه رنگ حاشا می زنم

بر زمان خالی نبودنت!

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

اگر چه ممنوعي

اما مي خواهم بي اجازه

از درخت بچينمت!

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

تازه تازه
 
حرف دل
 
نقش مي بندد

بر قلم

مي نشيند
 
سرخ سرخ

بر قلب سفيد كاغذ

تازه تازه
 
حرف دل

مي گذرد در ذهنم

نقش مي بندد بر قلم

رنگ مي گيرد بر كاغذ

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

بگو

به گناه بودن اما ندیدنت

به کدامین دار مجازات

بیاویزم خود را ؟!

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

نه این بار هم نشد

عاشقم شوی

گفتی شیشه می خواهی

و

چه سنگ سان گذشتی!

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

از اين همه اغراق

سرم گيج مي رود

از اين سرعت عقربه هاي خيالي

***
بيهوده نفس مي كشم

و بيهوده تر مي روم

تا پشت هيچستان

گم مي شوم

با كفش هايي نامرئي

تا اثري از من نماند

آن گاه
 
خواهي گريست
 
تلخ و گس

براي گمشده اي كه نمي دانست كيست

و چرا؟!

نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

در جايي بايد دم زد

حرف كه نه فرياد زد

در جايي بايد دم زد

اما نقطه مي گذاريم

در كشاكش ثانيه هايي كه مي جنگيم

با سرنوشت

با هرچه بايد و نبايد

نقطه مي گذاريم

در شروع حرف ناگفته اي كه تاابدالدهر ناتمام مي ماند

نقطه مي گذاريم

در آغاز سلام

پايان ناتمام خدانگهدار

نقطه مي گذاريم

به جاي واژه هاي زندگي

نقطه سرخط

...
 
گاه بند افكارم تحمل

وزن اين نقطه ها  را ندارد

نقطه مي گذاريم

نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |