تبليغاتX
خاطرات فراموش شده
خاطرات فراموش شده

سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!

گفتم:‌ مرا ياراي رسيدن نيست

گفتي: ‌دستانت را به من بسپار، قلبت را هم

گفتم:‌ پيش ترها ربوده اند

قلبم و دستانم را شايد!

گفتي:‌ بياب و بسپار

اما

نگفتي از كجا باز پس ستانم؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

چشم می چرخانم در زیر پلک های بسته ام

زمان

خورشید

روز

تسلیم شده اند

تسلیم شب!

اما من! همچنان در نبردم

افکارم پاورچین پاورچین می آیند و می روند

شب است و سکوت

اما در زیر پلک هایم مردمک چشمم خیره مانده

به این همه هیاهوی خفته در سکوت

شب است و سوسوی نور ستاره ها

من و یک دنیا چرا؟؟

پازل زندگیم جور نیست

انگار یک تکه از آن ربوده شده؟!

نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

گاه مي خواهم فرار كنم

از تو از خودم

اما به كجا؟

هوا هم بوي تو را مي دهد

يك، دو، سه

نفس را در سينه حبس مي كنم

چشمانم را مي بندم

پلك هايم را محكم مي فشارم

تصوير تو لحظه به لحظه پررنگ تر مي شود

بوي تو در سرم مي پيچد

مست مي شوم

دستانم را به زاويه نود از بدنم باز مي كنم

مي چرخم، مي چرخم، مي چرخم

بر مدار زمين

برخلاف عقربه هاي ساعت

مست مي شوم

گيج مي خورم

انگار نفس را با تو يكجا بلعيده ام

يك، دو،‌ سه

آه مي كشم

معلق مي شود يادت و عطرت يكجا در هوا

هوا مست مي شود

نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

روزها مي گذرند

و من آنقدر در خود گريسته ام
 
كه سيلابي روان شده ام

سرخي چشمانم بين
 
كه نه از اشك
 
از سوز توفان درونم

نشأت مي گيرد

و من همچنان
 
مي گريم
 
بي قطره اي اشك

براي كودك درونم

که چه ناباورانه در نطفه خفه شد!

نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

یک روز که بدتر از هر روزی بودم اتفاق افتاد

روزنه ای نور به رنگ خورشید خودش را به اتاقم پرتاب کرد

هراسان و پرسان نگاهش کردم لبخندی زد و گفت: سلام

نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |