سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!
گفتم: مرا ياراي رسيدن نيست گفتي: دستانت را به من بسپار، قلبت را هم گفتم: پيش ترها ربوده اند قلبم و دستانم را شايد! گفتي: بياب و بسپار اما نگفتي از كجا باز پس ستانم؟؟ چشم می چرخانم در زیر پلک های بسته ام زمان خورشید روز تسلیم شده اند تسلیم شب! اما من! همچنان در نبردم افکارم پاورچین پاورچین می آیند و می روند شب است و سکوت اما در زیر پلک هایم مردمک چشمم خیره مانده به این همه هیاهوی خفته در سکوت شب است و سوسوی نور ستاره ها من و یک دنیا چرا؟؟ پازل زندگیم جور نیست انگار یک تکه از آن ربوده شده؟! گاه مي خواهم فرار كنم از تو از خودم اما به كجا؟ هوا هم بوي تو را مي دهد يك، دو، سه نفس را در سينه حبس مي كنم چشمانم را مي بندم پلك هايم را محكم مي فشارم تصوير تو لحظه به لحظه پررنگ تر مي شود بوي تو در سرم مي پيچد مست مي شوم دستانم را به زاويه نود از بدنم باز مي كنم مي چرخم، مي چرخم، مي چرخم بر مدار زمين برخلاف عقربه هاي ساعت مست مي شوم گيج مي خورم انگار نفس را با تو يكجا بلعيده ام يك، دو، سه آه مي كشم معلق مي شود يادت و عطرت يكجا در هوا هوا مست مي شود روزها مي گذرند و من آنقدر در خود گريسته ام سرخي چشمانم بين نشأت مي گيرد و من همچنان براي كودك درونم که چه ناباورانه در نطفه خفه شد! یک روز که بدتر از هر روزی بودم اتفاق افتاد روزنه ای نور به رنگ خورشید خودش را به اتاقم پرتاب کرد هراسان و پرسان نگاهش کردم لبخندی زد و گفت: سلام
كه سيلابي روان شده ام
كه نه از اشك
از سوز توفان درونم
مي گريم
بي قطره اي اشك
نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |


