سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!
در آينه كودك بي نقابي است كه از مواجه شدن با خود واهمه دارد اتاق، مرگ را انتظار مي كشد هوا بوي تو را مي بلعد و من جا مانده از اين همه هياهو همين! تنگناي ثانيه ها هر روز لاغر تر مي شوند و انگار من فربه تر
دوان دوان به صفر مي رسم
به نقطه اي سرخط
براي ثبت شدن
براي بودن
در هجوم اين ثانيه هاي وحشي
فرتوت مي شوم
فسيل مي شوم
ذره ذره مي ريزيم
به زير پاهايت
قدم از قدم برداري
صداي شكستنم را خواهي شنيد
دردناك شايد!
اما با صدايي خوش مثل خش خش برگهاي پاييزي
آن وقت تو به نقش يك عابري و من همان برگ خسته...
پيش ترها برگ كه نه درختي بودم اما لرزان و تكيده
اين روزها برگي هستم مصمم و عاصي از كفش هاي سنگي
امروز هزاران بار از صفر تا هزار با كفش هاي نو و اكس زده نوازش شدم
اما همچنان يك برگم
قامتم را مي آرايم در برابر هجوم بي اعتنايي
من همچنان هستم
حتي يك برگ
زرد، قرمز، نارنجي
راستي رنگ سال به چه رنگي است؟؟
من همان رنگ خواهم بود
پيش تر ها سال قرمز بود
اما من زرد زرد
صدايي مي خواند تو همرنگ جماعت مباش
امروز مي خواهم با جماعت دست دوستي بدهم
شايد زودتر به تو برسم
شايد پيروزي با نقاب ميسر شود
يكي به من بگويد بايد به چه رنگي درآيم
تا تو و ستاره ها مرا بخواهيد؟
پيش تر ها بي رنگ بودم
اما مي خواهم رنگ شوم
تو بگو چه رنگي؟؟
ديروز بود انگار شيشه اي برسرم شكست
لمسم كن شيشه خورده دارم
باور نمي كني؟
خودم هم باور ندارم مي شود اينگونه بود؟
اما براستي مي شود؟
باور كن باور كن
فردا شايد عروسكي باشم خوش پوش
با چشماني شيشه اي
فكري مغموم
ذهني آشفته
مي انديشم به هيچ، هيچ، هيچ
دستانم را بگير
سرد، سرد
اما سردي زمستان، ذهن ملتهبم را آرامش نمي بخشد
داستاني هزار ويكشب روايت مي شود
در بالاترين نقطه از قامتم
درست در ارتفاع ۶۸/۱ متري زمين
هذيان مي گويم گوييا
اما مرا و تو را چه باك از اين همه ديوانگي
ديوانه ها خوشرنگ تر اند
باور كن و بيانديش
اينچنين است!
آه مرا چه مي شود
نگاه پرسشگر زاينده ام نيز اين روزها مرا از لاك تنهايي بيرون نمي كشد
مرا چه مي شود
تو مي داني؟
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |


