سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!
بهار؛ غريبي آشنا بهار؛ احياگر دوباره جان خسته درخت بهار؛ لبريز از عطر شکوفه هاي نوروز همراز صداي قناري مي آيد به چشم آشنا هيچ نيستم الا بيگانه اي؛ در بند اعجاز افلاك امروز بيشتر از هر زماني انگار لحظه ها و ديگر جايي براي نفس كشيدن باقي نمي گذارند كاش مي شد كاش مي شد پروانه خيالم اوج مي گرفت و از عقربه ها جلو تر مي زد در آن صورت شايد شادتر مي شدند هزاران واژه بكر هزاران شعر ناب ناگفته ماندند در آخرين نگاهم كه به راهت خشكيد
خرامان خرامان
چرخ مي خورم ميان ماه و خورشيد
بي آن كه به هيچ يك نزديك شوم
دلتنگم
حريص و حريص تر مي شوند
دلتنگي هايم را در شيپوري فرياد بزنم
لحظه ها
نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |


