تبليغاتX
خاطرات فراموش شده
خاطرات فراموش شده

سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!

امروز مي خواهم به جاي شعر در مورد ولنتاين يا همان روز عشق نظرمو بگم!

حتما باز مي گوييد مريم و ساز مخالف ولي نه كمي تأمل كنيد دوستان عزيزم

ولنتاين انگار باز يك تقليد كوركورانه است حتي براي زماني براي دوست داشتن و دوست داشته شدن

كدام يك از ما آمديم و در مورد اين روز تحقيق كرديم؟ ‌اصلا ولنتاين يعني چي؟‌ چرا اين روز وجود دارد؟‌

از كجا آمده؟ ‌با عقايد و نظرات ما همخواني دارد يا منافات؟؟ آنقدر كه ولنتاين را ارج مي نهيم مي دانيم

سپندار مذگان چه روزي است؟‌ كدام يك به فرهنگ ما و اصلا خود ما نزديك تر است؟؟؟ جريان از چه قرار است؟؟

ولنتاين در خارج از اين مرزها هماني است كه در ايران براي خودمان تعريف كرده ايم يا نه فقط دنبال دليلي مي گرديم براي شاد بودن؟!

حتي براي دقايقي يا ساعتي از يك روز و هدايايي كه فقط بايد قرمز باشند؟

و آيا اين كافيست؟

آري به راستي اين كافيست براي عشق هايي از جنس ولنتاين ناشناس

عشق هايي تاريخ مصرف دار كه به ندرت جاودان مي شود

ندرتا مرد ايراني يا زن ايراني متاهلي را مي بيني كه دوست داشتن را ولو فقط در همين ولنتاين غريب هم كه شده

 يادآوري كند

به خود و عشقش!!

كاش خودمان باشيم و براي دوست داشتن به دنبال روزي آن هم از نوع بيگانه نباشيم

ايران اين مرز پرگهر به اندازه كافي روزها و آيين هاي فراموش شده دارد براي يادآوري دوست داشتن؟!!

اگر براي دوست داشتن بهانه مي خواهيم!

بيايم بي بهانه دوست داشته باشيم و ولنتاين نيز ارزاني عشق هاي تاريخ مصرف‌دار!!

نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

به زمين اگر آمدم

كسي جزء شيطان مرا نخوانده بود

كسي منتظرم نبود

نه آذيني نه خوش آمدي

به زمين اگر آمدم

به عشق سرخي سيبي بود

و بهايي گزاف

و طعمي گس

كه بر دندان ها نچسبيد

به زمين آمدم

اما

برگشتنم حتمي است!‌

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

 

اول بار با مردي ملاقات داري

كه گويي از پس قصه ها پيش مي آيد

با نگاهي دقيق و كنجكاو

كلامي نافذ

و صدايي آهنگين

بي شك؛

 او كسي جز مُلك ميان نمي تواند باشد، فريدون حيدري مُلك ميان

و اينك پس از سالها سكوت

به روزي دعوت شديم با هزار ساعت!

و با افتخار اين گونه آغاز مي كنيم:

راوی در روزی شوم از مادر زاده می شود؛ روزی که نزد اهالی روستا به « پنجیک » معروف است

 و گویا به همین دلیل هرگز قادر نخواهد بود در یک جا قرار گیرد و تن به زندگی  آرام و بی دغدغه ای دهد.

پس دنیاگردی به شیوه ی دراویش و قلم زدن به سبک دعاگران در طالع اوست و در این سیر فقط 

در جست وجوی یک چیز است : جایی که بتواند با فراغ بال در آن بمیرد و دفن شود.

 اما به هر کجا که می رسد، گویی مقدر نیست چندان در آن دوام بیاورد و دلزده تر از پیش، بار دیگر به

گشت ناگزیر خود ادامه می دهد ...

*لينك مرتبط: دساتیر

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

زندگي شهرفرنگي است

دهليزي تودرتو

بازيگراني دارد خوش آب و رنگ

با صورتك هايي پر از لبخند

با صورتك هايي پر از غم

زندگي شهر فرنگي است

هزار توي رنگارنگ

در اين بازار مكاره

يكرنگي دروغي است

به وسعت يك قاره

به عمق يك اقيانوس

زندگي شهر فرنگي است

به شيريني يك آبنبات چوبي

كه زود به آخر مي رسد

زندگي شهر فرنگي است

كه تنها يك روزنه براي ديدن دارد

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |