سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!
به شكل آه سرد كشيده اي غوطه مي خورم معلق در لامكان بي شك دمي ديگر سقوط خواهم كرد این منم زنی تنها گمشده در شهری خاکستری مملو از آدم های سنگی گرفتار باید و نبایدها *** عاصی ام عاصی چهارچرخ گرد ماشین ها محکوم به نظاره لبخندهای تصنعی عشق های دروغین محصور روزمرگی ابدی این منم گم شده میان برج های سر افراز شهری فقیرکش غنی نواز! در آغاز فصلي سرد با قدم هايي پر از ترديد به باغي مرده قدم مي گذارم كلاغ ها بي هيچ حادثه اي به رسمي كهن فقط مي خوانند و مي دانند كسي بر شوم بودن آنها صحه نمي گذارد سالهاست رنگ سياهشان پريده است وام مي گيرم كلمات را از لا به لاي حرف هاي غبار گرفته ديوانت تا شايد روزي شعر شود؛ حتي دزدكي هم شده
با بوي نم كنار كلبه اي
سرشار از آه هاي مصور
پر از رازهاي مگو
فرا مي رسد
بي آن كه قلب يخي من
آمدنش را احساس كند
براي من سالهاي پي در پي
مي گذرد
بدون رنگ
سردِ سرد
چهار فصلي به نام زمستان
نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |


