تبليغاتX
خاطرات فراموش شده
خاطرات فراموش شده

سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!

چشمك مي زنند

سايه هايي از پشت واقعيت هاي زنگار گرفته

***

پوستين هاي بره نماي گرگ پوشمان را

هر روز غروب قايم مي كنيم

در پستوي هزار تويي

و ديگر روز

آماده عزيمت هستيم

به شهري منفور!

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

به چشم بر هم زدني
 
زير و رو مي شود
 
دنياي من

در فاصله تيك تيك عقربه ساعت
 
يا به اندازه خميازه اي نيمروزي

به هم مي ريزد
 
تمام آنچه در ذهنم جاخوش كرده است

نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

سالهاست سرشارم

از واژه هايي كه همچنان قلوه سنگ

 قورتشان داده ام

سالهاست در حسرت يك حرفم

 كه بر زبان بنشيند

نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

هوا سرد است

گرمی نفسها دیگر کفاف سردی دستها را نمی دهد

غریبه ها با روحهایی عریان

 در پالتوهای پوستین گنجیده اند

و سهم تو از عبور شتابناکشان

درد شانه هایت است...

***

همه ی اندیشه شان شومینه های گرم

همه ی احساسشان قهوه های داغ

همه ی سلامشان پر از بخار گندیده سینه هاشان

کسی چه می داند؟!

از تن سرد پرنده سفید...

***

خدایا!

این فضای بی ادراک

این چکمه های بی احساس

آماده ی زمستان است!!*

 

*شعر از : "سوما" ی نازنینم

نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

اين روزها انگار

 دل گرفته

راه نفس بند آمده

اين روزها ديگر حوصله ندارم
 
تا نامم را در دفتر خاطراتم بياورم

كنار هر خط شعر علامت سوالي به يادگار مي گذارم

براي كسي كه شايد روزي جواب تمام سوالهايم شود

اين روزها دلم نمي خواهد لبخندي بر لبانم بنشانم

مي دانم كه زود پژمرده خواهد شد

 آن وقت من مي مانم و نيشخندهاي پي در پي

اين روزها انگار

 مرا نمي بيني

حتي وقتي زير باران آنقدر مرئي مي شوم

مي گذرم از كنار روزها
 
و در نهايت به شب مي رسم

شب نیز مرا مرئي نمي كند

تمام فريادم در گلو مي شكند

كسي مرا نمي بيند

كسي مرا نمي شناسد

كسي مرا نمي خواند

كسي مرا نمي خواهد

با تنهايي همراه مي شوم

و مي روم

به يك سرزميني با رنگي ديگر

در جايي ديگر

دور خيلي دور

مي گريزم از من و هر چه بايد است

مي گريزم از بودني اين چنين
 
كه نبودنم بهتر است

هزار بار
 
هزاران بار

نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

امشب زمان، آبستن دلتنگي سختي است

زمانه باردار كودك تخسي است
 
كه از به دنيا آمدن سر باز مي زند

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

ني ني چشمانم مي لرزيد

در التهابي سخت

وقتي هستي تو را مي كاويدم

و در نهايت

كور شدم

از اين انتظار بي حاصل،‌ بي حاصل!

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |