تبليغاتX
خاطرات فراموش شده
خاطرات فراموش شده

سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!

بارها از ع عشق

تا ر تنفر را با خود تكرار كردم

اما عشق كه پيچكي بر دلم شد

كودكي شدم مكتب نرفته!

نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

مرا چه مي شود
 
در روزگاري كه خودت را گم مي كني در آينه حقيقت

مي ترسم شيشه اي باشم كه تو به درونم نفوذ كني

و بعد در گوشه اي بخندي به من و اين همه حقيقت

مرا چه مي شود

در روزگاري كه آينه ترك مي خورد از اين همه بي ساماني

مرا چه مي شود
 
كه اينچنين ابرها از ديدنم مي بارند

مرا چه مي شود

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

فرياد در گلو مي شكند

دربرابر فوج فوج بي اعتنايي

به كدامين راه نارفته اي بگريزم

دامان كدامين مأمن امن را بگيرم

تكيه گاه ها شن هاي رواني شده اند بس ناامن

بيدهاي كنار جاده سر بر شانه هم مي لرزند

انگار شيون كنان سر به جنبش برآوردند

به كدامين گناه ناكرده اين چنين طرد شده ام

به كدامين سيب ممنوعه دستبرد زده ام

كه اين چنين مجازات مي شوم

مرا تني است خسته
 
خسته از هر چه هست و نيست

نگو شِكوه مي كني

كه اين حقيقتي است بس تلخ

حقيقت بودن و ساختن و پس از آن رفتن

و فقط رفتن
 
اگر كه نتوانم خود را ديگر گونه بسازم

دستم را بگير و كمكم كن

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

يك تصادف بود
 
تصادفي مهيب

با شعاعي غريب
 
وسعت چشم تا قلب

سخت فراگير

مثل لحظه امتحان

با عاقبتي شيرين

شايد شيرين ...

پ.ن: تشكر از رضاي عزيز و عكسهاي فوق العاده اش

نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

امروز

دست هايم

بوي شعر مي دهند

سبز سبز

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

آدم آه كشيد

ابر گريست

حوا خنديد

 گل عاشق شد

قابيل، هابيل را كشت

كلاغ سياه شد

شيطان خنديد

نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |