سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!
بارها از ع عشق تا ر تنفر را با خود تكرار كردم اما عشق كه پيچكي بر دلم شد كودكي شدم مكتب نرفته! مرا چه مي شود مي ترسم شيشه اي باشم كه تو به درونم نفوذ كني و بعد در گوشه اي بخندي به من و اين همه حقيقت مرا چه مي شود در روزگاري كه آينه ترك مي خورد از اين همه بي ساماني مرا چه مي شود مرا چه مي شود فرياد در گلو مي شكند دربرابر فوج فوج بي اعتنايي به كدامين راه نارفته اي بگريزم دامان كدامين مأمن امن را بگيرم تكيه گاه ها شن هاي رواني شده اند بس ناامن بيدهاي كنار جاده سر بر شانه هم مي لرزند انگار شيون كنان سر به جنبش برآوردند به كدامين گناه ناكرده اين چنين طرد شده ام به كدامين سيب ممنوعه دستبرد زده ام كه اين چنين مجازات مي شوم مرا تني است خسته نگو شِكوه مي كني كه اين حقيقتي است بس تلخ حقيقت بودن و ساختن و پس از آن رفتن و فقط رفتن دستم را بگير و كمكم كن يك تصادف بود با شعاعي غريب سخت فراگير مثل لحظه امتحان با عاقبتي شيرين شايد شيرين ... پ.ن: تشكر از رضاي عزيز و عكسهاي فوق العاده اش امروز دست هايم بوي شعر مي دهند سبز سبز آدم آه كشيد ابر گريست حوا خنديد گل عاشق شد قابيل، هابيل را كشت كلاغ سياه شد شيطان خنديد
در روزگاري كه خودت را گم مي كني در آينه حقيقت
كه اينچنين ابرها از ديدنم مي بارند
خسته از هر چه هست و نيست
اگر كه نتوانم خود را ديگر گونه بسازم
تصادفي مهيب
وسعت چشم تا قلب
نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |


