سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!
با چرخش عقربه هاي ساعت يکي از ما هم مي رويم لازم نيست از اين دنيا برويم زمان نسيان زده ما را با خود مي برد تا عمق فراموشي با تيک تيک ساعت اين پرونده عمر ماست كه لحظه به لحظه سنگين تر مي شود *** امروز صبح بيست سالم بود و شايد شب بيست و چندين و چند ساعت فردا روز دوباره من هستم و تيك تيك ساعت به اذن او در ميان واژه ها شكوفه مي زنند شكوفه ها مي شكفند *** گنجشكي كوچك و بي پناه پناه مي گيرد نغمه سر مي دهد نغمه زندگي *** زندگي بو مي گيرد بوي سبزه بوي گل هاي رازقي *** زندگي خنك است خنك چون باران سحرگاهي اين گونه است كه براي شكوفه هاي گيلاس اين گونه است كه گويي كه هيچ گاه سرد و دلگير نبوده است گويي بهار در بهار سالهاست كه مي گذرد هوای حادثه سرد است هوای حوصله ابری است برای مرگ دقایق شده خاطره تسلیم در اوج تمنای ماندن گذر کرده بایدها هوای حادثه سرد است هوای حوصله ابری است در این کوران دمادم یکی دنبال تو می گشت به او گفتم که خوشید پریده از افق، سالهاست *پ.ن: تشکر از رضای عزیز که این افتخار را نصیبم کرد از عکس فوق العاده اش در این پست استفاده کنم چندين و چند بار از هزاران باري كه خواستم بنويسم نشد روزي حوصله نبود ديگر روز قلم و بار ديگر كاغذ روزي مركب خشكيد و ديگر بار حرف هايم بيات شد ابرها تصادف كردند هوا تب كرد و باريد غرق شد خاطره در گودال كوچك كنار باغچه گربه اي از ميان گذشت عكسش در آب گودال بي شباهت به موشي نبود خيس خيس! دلش گر گرفت و خاكستر شد ابرها تصادف كردند هوا تب كرد و باريد غرق شد احساس در اخم هاي در هم حواس چندين و چند بارخواستم بنويسم نشد روزي من نبودم روزي حوصله روزي ديگر تو غوغا مي کند قلم و کاغذ افسوس اگر به خيانت واژه متهم شود واژه هاي خائن خيانت مي کنند به من به تو به هر کس كه دلي دارد براي نوشتن واژه هاي خائن سراپا دروغ و ريا سراپا بهت و تعجب سراپا اما و اگر سراپا اي کاش اي کاش هايي دروغ دروغ هايي مدعي مدعي به راستي راستي گم شده گم شده در واژه ها واژه هايی از جنس نيستي به شکل هستي واژه واژه مي آيند واژه واژه مي خندند واژه واژه مي گريند واژه واژه مي گريزند واژه، واژه ی خائن در تاريك روشن آن سوي پنجره چه خواهد گذشت؟ سايه ها از پس هم دوان دوان مي گذرند صدايي مهيب مي آيد انگار باد است كه فرياد مي زند: برگرد! شايد نيابي آنچه را كه به دنبالش حيراني اما لحظه اي درنگ كن قبل از بازگشت يک بار ديگر نگاهي دقيق به پنجره بينداز و شيشه اي كه به رنگ آبي، سفيد، سبز و قرمز هويداست آنجا شايد دري باشد رو به زندگي، کسي چه مي داند؟! بهانه هایی نم کشیده و کهنه سالهاست بر رخت آویز چوبی موریانه خورده ای آویخته اند از دیدن خودشان در آینه زنگار گرفته به خنده می افتند وقتی می خندند دندان های کرم خورده شان یکی در میان نمایان می شود سالهاست مضحکه شده اند مضحکه دست کودکی بی حوصله مادری عاصی از کودک پدری خسته از زمانه و طبایعی خسته از تکرار لحظه ها سنگین است و دشوار خدایا آسان بدار بر من خسته هجوم این تنهایی را بغض راهی برای نفس نگذاشته روزنه ای از نور عطا فرما برای دم و بازدم این بنده مفلوک بی عنایت تو ذره ای خواهم بود ذره ای لایق نیستی قرآن بر سر می گیرم و تکرار می کنم بک یا الله یا الله یا الله یا محمد یا محمد یا محمد یا علی یا علی یا علی ... و همه چیز در پس این اسماء مقدس گم می شوند آرزوهایم سکندری می خورند در پس هم و به این می رسم خدایا دوستانم ... خدایا رضایت تو ... خدایا حضور تو ...
گاهي از دل هم
گاهي از ديار هم
گاهي از خاطرات هم
و گاهي از لحظه هاست كه كوچ مي كنيم
و عمر دقايق سبك تر
الان بيست و چند ساعت
غنچه هايي از جنس زندگي
بهار مي شود
روي شاخه اي از بهار
بوي مريم
در يك طلوع دل انگيز
دلت غنج مي رود
بهار مي آيد حتي در پاييز تو

هواي كوچه سرد است و وهم آلود
و من در ميانه اين راه ميخكوب شده ام
شايد نگهباني در امتداد اين كوچه ايستاده
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 20 مهر1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |

