تبليغاتX
خاطرات فراموش شده
خاطرات فراموش شده

سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!

گاهی دلتنگ می شم برای ماهی که هر شب و هر شب هس

و انگار که نمی بینمش

 روز که سر می رسه دلم براش تنگ می شه

 گاهی وقتا شبا دلتنگ خورشیدم

 روز که می شه عینک آفتابی می زنم اون هم از بهترین مارک

گاهی دلتنگ می شم برای دریا با تموم جزر و مد و تلاطمش

 اما اگه پام به اونجا برسه مواظبم که خیس نشم

گاهی دلتنگ می شم برای پیاده راه رفتن و خلوت کردن

 اما به سر خیابون که می رسم جلوی اولین تاکسی رو می گیرم

گاهی دلتنگ می شم برای سر به هوایی های کودکانه

اما خوب که فکر می کنم می گم خدا رو شکر که بزرگ شدم

گاهی دلتنگم اما تا میام فکر بکنم برای چی؟

 یادم میاد که کلی کار نیمه تموم دارم و فرصت فکر کردن نه...

نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

بعضي از قصه ها چه زود آغاز مي شوند

و سرسختانه می خواهند تا ناتمام بمانند

انگار كه يك گوشه ي ذهنت غل و زنجير شده اند

نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

سرم را بالا می گیرم

وقتی رو به آسمانم

حس می کنم به او نزدیک ترم

سرم را بالا می گیرم

ابرها که می روند

مرا نیز با خود می برند

سرم را بالا می گیرم

دیگر مجالی برای باریدن نیست

***

سرم را بالا می گیرم

تسبیح هدیه دوستم را در دستم می فشارم

سرم را بالا می گیرم

***

امید که سربلند باشیم در درگاهش

نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

نه پای رفتن نه تاب ماندن

تاب می خورد لحظه ها

در این ثانیه های گیج دقایق

عجب شرمنده است

پاندول ساعت

در برابر لحظه هایی که از او پیشی گرفته اند

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

می گوید دل ما تنگ است برای خودمان که دیگر نیست

می گوید اگر دیدیش سلام ما را هم به او برسانید

بگویید بس دلتنگ و بی قراریم

اما رویی برای دیدنش نداریم

آنقدر که از سنگیم

می گوید اگر دیدید سلام ما را هم به او برسانید

اما مپرسید که به کجا رفته است

چون ما خودمان او را در پسِ کوچه به انتظار گذاشته ایم

می گوید اگر آدرسی از ما خواست

بگویید همچنان در پس همان کوچه ایم 

بگویید او از ما شتاب گرفته است

بگویید برگردد که ما بی او به هیچ جا نرسیده ایم

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

من یک فراری ام

فراری از عشق هایی که پاییزشان کوتاه تر از بهارشان است

 من یک فراری ام

فراری از آدمهایی که شکل لبخند را هر روز صبح جلوی آینه تمرین می کنند

من یک فراری ام

فراری از آدمهایی که سراسر زندگیشان یک بالماسکه منفور تمام عیار است

من یک فراری ام

فراری از منی که نمی داند کیست اما می خواهد ما شود

من یک فراری ام

فراری از هر چه نیستی که خیال هستی دارد

نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

چه حال غریبی است رو به معبودم ایستادن

و تضرع کردن تا بی نهایت

آنقدر که حل شوی، حل!

و دیگر خود نباشی

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

هر چه عمیق تر نفس می کشم

کمتر نصیبم می شود

کسی هوای تازه به من دهد

من همیشه وامدار او خواهم ماند

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

تمام زندگی شده است یک علامت سوال بزرگ

بزرگ شاید به اندازه سرم

که احساس می کنم دو برابر حد طبیعی اش شده است

آنقدر که کلمات ولوله راه انداختند

*** 

سرم در دوران است دوران!

هر چه تلاش برای فهمیدن و فهماندن بی نتیجه می ماند

شاید قرار نیست کسی بفهمد

شاید قرار است هر کس در عالم خود گیج گیج بخورد

بعد نادان تر از روز اول برود

آن وقت دیگر چه اصراری است ...

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |