تبليغاتX
خاطرات فراموش شده
خاطرات فراموش شده

سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!

بی ادعا می توان گفت ما مردمان ایران زمین، آبی هستیم

 آبی به رنگ آسمان

بی ادعا اگر صبح سرت را سوی آسمان بگیری

 از پرتو انواری که از لابه لای ابرها سرک می کشند

می توانی سرمست شوی

***

در این قوس و قزح آفتاب و مهتاب 

 در اين گردش ایام و رفت و آمد روز و شب

فقط وقتی خود را از بند ادعاها رها کنی

فقط وقتی که آزاد باشی از بند وجود خاکی

می توانی تمام ناشناخته ها را کشف کنی

فقط بی ادعا!

نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

درگذشت استاد برجسته سینمای ایران خسرو شکیبایی

یکی از تلخ ترین روزها را برای جامعه هنری کشور رقم زد...

باز هم این اس ام اس لعنتی...

رشته افکارم را پاره کرد

با چند منبع معتبر تماس گرفتم با امید به اینکه این یک شوخی است اما...

استاد عزیزی که با لحظه لحظه نقش هایش زندگی می کردم برای همیشه...

آمدم نه به رسم مرده پرستی ما ایرانیان بلکه دینی که بر گردنمان است

روحش شاد و یادش گرامی

نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

بی بهانه می شود دوست داشت فقط گاهی

آن گاه که برای بودنت سخن به شکوه نگیری

آن گاه که گلایه جایش را به فکر برای لحظات بودنت دهد

آن گاه که تلاش کنی تا فرصتی هست حقیقتاْ باشی

آن گاه که خود را بیابی و به معبودت نزدیک و نزدیک تر شوی

آن گاه می شود بی بهانه دوست داشت

.

.

.

و فقط گاهی به این گونه بودن می اندیشیم! افسوس!

نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

یک ساعت سه ربع کم می شود که انگشتانم بر روی کیبورد حاضرند

 و من به آنها خیره شده ام، کلمات در ذهنم رژه می روند

خیلی مسائل را در ذهنم حضور و غیاب می کنم

 اما دور بعضی هاشون به سفارش یک دوست خط قرمز کشیدم

 می مانم در این بین کدام یک را احضار کنم

خیلی سعی می کنم به ترتیب شوند

 هر چقدر سرشان فریاد می کشم " از جلو نظام! " فایده ندارد

 افکار به این شلوغی هم ...

نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

می خواهم بنویسم اما نمی دانم چگونه

هجوم کلمات را یارایی نیست

می خواهم بنویسم اما نمی دانم چگونه

می خواهم بنویسم اما این روزها انگار

 جزر و مد ذهنم بیشتر و بیشتر می شود 

می خواهم بنویسم اما در نهایت جزر به یک بار به مد می نشیند

می خواهم بنویسم اما نمی دانم اول نوبت به کدام است 

می خواهم بنویسم اما نمی توانم بین کلمات تبعیض قائل شوم

می خواهم بنویسم اما ...

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

حسی در درونم می جوشد

دوست ندارم بگویم، دوست دارم فریاد بزنم

دوستت دارم

روزها یکی یکی سپری می شوند

و من هر روز عاشق تر می شوم

نگاه مهربانش فریاد می زند که می داند

می داند که عزیزترین عزیز است

برای من که بی او هیچ ام

***

می خواهم با صدای بلند اعلام کنم

دوستت دارم ای فرشته بی همتای خلقت، ای مادر

نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

از خواب که بیدار شد در اوج سرمای ذهنش

 بوی بهار را حس کرد

ازش که پرسیدند بهار چه بویی دارد

گفت: بوی تازگی  بوی نو شدن 

و فراموش کردن هرکس و هرچیزی که حالت بد می شه

من فکر می کنم زندگی هر کدام از ما

می تونه هر روز بهار باشه حتی تو زمستون

گاهی می شه در برابر تمام ناملایمات زندگی صبر کرد

تصمیم عجولانه نگرفت

یک جمله قشنگ هست که می گه :

"خداوند هر کس را به اندازه توانایی هایش مورد آزمایش قرار می ده"

و بهار یعنی شروع دوباره وقتی که فکر می کنی به آخر خط رسیدی

نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |

سرم در دَوَران است

از اين غوغاي بي پايان زمانه براي رسيدن به هيچ

براي بالاتر رفتن از پله هاي پوچ

پله هايي از جنس آدم

آدم هايي از نفس افتاده 

نه قرار ماندن دارند نه تاب رفتن

***

مي چرخد مي چرخد مي چرخد

 عقربه هاي دلتنگي

با سرعت سرسام آور به دور دايره بسته ی

 ثانيه و دقيقه و ساعت و روز و ماه و سال و سال و سال ...

نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |