سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!
بر دل زنگار گرفته من هم گاهی فقط گاهی پروانه هایی از جنس امید و عشق به زندگی سرک می کشند چند بار گوشی تلفن رو برداشتم و گذاشتم چند بار شماره گرفتم و قطع کردم چند بار تو ذهنم حرفامو مرور کردم چند بار گوشه لبم رو جویدم و گفتم باید بگم ولی آخرش این چند بار هم مثل چند بار قبلی به حال خودش رهاش کردم شاید یک بار با چشم باز پشت این میز و صندلی بی وفا بشینه میز و صندلی که یه روزی بد جوری جا خالی می ده آن وقته که توی آسمان پرستاره دیگه یک دونه ستاره هم نداری هزار بار اشك و لبخند هزار بار غم و شادي هزار بار بايد و نبايد هزار بار بود و نبود هزار بار از هزار تا هزار چگونه مي توان از تكرار هزارها رها شد؟
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |

