تبليغاتX
خاطرات فراموش شده
خاطرات فراموش شده

سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!

این روزها انگار بیشتر از گذشته زیر چتر قایم می شیم

قطرات باران  مثل اشک روی شیشه جاری می شوند

به یاد دورانی می افتم که بهت میگن نمی فهمی چون بچه ای

به یاد وقتی که بهترین تفریحت تو روزهای بارونی

ها کردن روی شیشه است و شکل کشیدن

یا کمی بعد تر وقتی که اینقدر گرمی که زیر شر شر بارون می تونی ساعتها راه بری

یا کمی بعدتر از بعد وقتی که اینقدر فکر تو سرت هست و گرفتاری که

به همین بارون قشنگ میگی بارون لعنتی

ولی همان موقع هم یک چیزی مثل یه خاطره  قلقلکت می ده

 

 

نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |
 

عینکت را بزنی و دقیق نگاه کنی

انگار که روز و ماه و سال تکرار می شوند

قشنگیه تمام این روز و ماه و سال

برگشتن بعضی فرصت های خوبیه که دفعه قبل از دست دادی

من میگم برعکس اون چیزی که من و تو فکر می کنیم

تمام فرصت ها یک بار نیستند 

گاهی از دست نمی روند  یه جایی خیلی بهتر بر می گردند با یه شکل جدید

خدا خیلی مهربونه

همیشه یادت باشه که تو هم به یادش باشی

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت توسط مریم (دو دست باز)| |