سالهاست در پس خاطرات فراموش شده گم شده ام، گم!
نه این بار هم نشد عاشقم شوی گفتی شیشه می خواهی و چه سنگ سان گذشتی! از اين همه اغراق سرم گيج مي رود از اين سرعت عقربه هاي خيالي *** و بيهوده تر مي روم تا پشت هيچستان گم مي شوم با كفش هايي نامرئي تا اثري از من نماند آن گاه براي گمشده اي كه نمي دانست كيست و چرا؟! در جايي بايد دم زد حرف كه نه فرياد زد در جايي بايد دم زد اما نقطه مي گذاريم در كشاكش ثانيه هايي كه مي جنگيم با سرنوشت با هرچه بايد و نبايد نقطه مي گذاريم در شروع حرف ناگفته اي كه تاابدالدهر ناتمام مي ماند نقطه مي گذاريم در آغاز سلام پايان ناتمام خدانگهدار نقطه مي گذاريم به جاي واژه هاي زندگي نقطه سرخط ... وزن اين نقطه ها را ندارد نقطه مي گذاريم فالم را نوشیدم یک جرعه! *** در امتداد قوس این فنجان حقیر شهری سوخته رخ می نماید کلون دری زنگ زده چه تلخ به صدا در می آید *** فالم را نوشیدم تلخ تلخ مجالی نیست مپرس شیرین یا تلخ؟ من به فاصله یک آه! در حسرت یک لبخند! نوشیدم تلخ تلخ تمام زندگیم را لاجرعه! چوب نموری هستم که عشقت مانند موریانه ای ذره ذره در من نفوذ می کند! در آينه نگاه مي كنم بارها و بارها نه نمي شود با اين هيأت نمي توان شاعر شد حتماً فردا در كلاسي نامم را به ثبت خواهم رساند و مي گويم آمده ام شاعر شوم . . . من و بادران الان در قهر به سر می بریم؟! آخه ۲۰ خرداد تولد دو سالگی اش بود و من فراموش کرده بودم؟!!! احساسم رنگ مي گيرد رنگ ماهي قرمز حوض حياط مان رنگ گل سرخ كوچك كنار باغچه احساسم مي خندد به شكل لبخند يك كودك به شكل غمزه شمعداني هاي خانه مادر احساسم ترك مي خورد مثل حبابي بر روي آب حوض مثل دل كودكي ناآگاه افسوس اگر باشد صد ماتم براي مرگ لحظه براي عبور از خود براي گم شدن "اينجا زمستان است اينجا زمان بر مدار صفر مي چرخد بر قامت تکيده ام قلبم را آواري است به نام اندوهي هميشگي... * ۲ خط ابتدایی / دلسپرده عزیز *شعر: سوما ی عزیز مهتاب 

بيهوده نفس مي كشم
خواهي گريست
تلخ و گس
گاه بند افكارم تحمل

شايد آينه ظهور تازه اي بيابد

براي دقايقي است كه پرپر شدند
براي مرگ پروانه
در غبار هميشگي به نام تو!
به وقت اندوهي هميشگي..." *
ثانيه ها به شماره مي افتند
سرماي نبودنت شلاقي است
چه غزلوار
بر تاریک نقطه های اتاقم نور می پاشد
باران
چه بی پروا
بر نازک ترین رگه های حیاتم بوسه می زند
قناری
چه دلشاد
بر نگاه های منتظرم ترانه می خواند
بهار
چه مهربان
بر دوخته های سوخته قلبم مرهم می نهد
و ....قلم
چه عشق آفرین، می رقصد
آهای!
من لبریزم
لبریز از آنچه نامش را زندگی نهاده اند
ژینار لبریز از زندگی...
نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |
نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت
توسط مریم (دو دست باز)| |




.jpg)